دیدار خداوند

من به ديدار خدا رفتم و شد

 
 
با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد 
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد  
ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ 
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوي ادکلني گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالیه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولالضالين"را
 ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد  
يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني
گفتم اي مايه هر مهر و وفا، رفتم و شد
همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد
   "لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او
 "ارني" گفتم و او گفت "رئا" رفتم و شد  
مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟
 من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد
   تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
 من خدا گفتم و او گفت بيا ، رفتم و شد  
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
 فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد
   خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا ، رفتم وشد  
گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد

ارامش

از هیچ چیزی به اندازه آرامش خوشم نمیاد. چیزی که مدتی در زندگی من وجود نداره. همیشه به آدمهایی که آرومن و من میدونم زندگی خوب و آرومی دارن حسودیم میشه. دیدین بعضی از آدمها حتی این آرامش توی چهره شونم موج میزنه؟
آرامش این روزها حلقه گمشده زندگی منه. میدونم تو همه زندگیها مشکلات هست، تو زندگی منم یه سری مشکلات که از قبل بود و به قول معروف دردهای کهنه حل نشده هستن، یه مشکل بزرگی هم از یکی دو ماه پیش، به وجود اومده، الان کلا بهم ریختم و احساس میکنم زندگیم همین طوری در معرض گردباد داره. هیچوقت تو زندگیم تا این حد از نظر عصبی و شرایط روحی تو وضعیت بدی نبودم…
من از این وضعیت پشت سر همیش ناراحتم. مثلا دیدین یه موقعی مشکلی پیش میاد، تا میخواین بلند شین و حلش کنین، دوباره یه چیزی پیش میاد که زمینتون میزنه؟ و بعد دوباره و دوباره و دوباره؟ من الان تو این موقعیتم و این اوضاع باعث شد علاوه بر استرس و بیخوابی، خیلی هم عصبی بشم. حالا فکرشو بکنین تو این شرایط آدم مدام حرف سرد هم بشنوه، خوب معلومه میبره دیگه:|

عشق

عشق در یک لحظه پدید می آید . دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود . دنیا آنقدر وسیع است که برای همه ی مخلوقات جایی باشد ؛ پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم ، تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم .

عشق مانند نواختن پیانو است . ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری ، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلب بنوازی !

همه دوست دارند که به بهشت بروند ولی هیچکس دوست ندارد که بمیرد !

هیچ وقت نگو وقت نداری ؛ به تو به همان اندازه زمان داده شده که به هلن کلر ، لئوناردوداوینچی ، آلبرت انیشتین ، بوعلی سینا و . . .

انسانهای بزرگ دو دل  دارند : دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است .

انسان ، عاشقِ زیبایی نمی شود ؛ بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست !

زندگی هدیه ی خداست به تو

طرز زندگی کردن تو ، هدیه ی توست به خدا !

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بودکه به خدا گفته بوذ.هر بار خدا می گفت:از قطره تا دریا راهیست طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست.  قطره عبور کرد و گذشت.قطره ایستاد و منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد و به اسمان رفت و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری اموخت.تا روزی که خدا گفت:امروز روز توست.روز ذریا شذن.خدا قطره را به ذریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما....    روزی قطره به خدا گفت:از دریا برزگ تر هم هست؟خدا گفت:هست.قطره گفت:من ان را می خواهم.بزرگترین را  بی نهایت ترین را. خدا قطره را بر داشت و در قلب ادم گذاشت و گفت:این جا بی نهایت است.ادم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی ان بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.ادم همه ی عشقش را ذر توی یک قطره ریخت.قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت:حالا تو بی نهایتی زیرا که عکس من در اشک عاشق است.

در این روز های مسموم و بی رنگ زندگی؟

چه خوب است در هوای تو نفس کشیدن؟

و چه خوب است در آغوشت ارام گرفتن...

كاش قدری از دلتنگی هایم خبر داشتی؟

كاش لحظه ای...فقط لحظه ای؟

از آسمان دلم میگذشتی....

تا بدانی كه در دلم فقط هوای توست...

من گریه های بی وقت

میگن شیشه ها دل ندارن اما وقتی با گریه بر روی آن نوشتم دوستت دارم آروم آروم گریست...

از سر دل تنگی

دلتنگـے هایـے هستند ناخوانده و ناجور


کـــ ِبعضـے وقتها سر و کله اشان از کنج دل آدمــ


- که مدتهاست آنجا ساکت جا خوش کرده اند - پیدا مـےشود


مـےخواهـے بریزیشان دور، برخورد مـےکنند به در و دیوار


و کمانه مـے کنند در سر و صورت و تن‌مان


و این بار در گلویمان جا خوش مـے کنند


اگر خیلـے همـــ خود دار باشـے تا راه گلویت بسته نشود


در چشمانت طورﮮ ظاهر مـےشوند که آبرویت را به تاراج مـےبرند


لعنتـے‌ها


مگر آدم چقدر توان دارد .


 

/*-  بعضی دردها ، همیشه دردند


قطار مي رود تو ميروی تمام ايستگاه ميرود و من چقدر ساده ام كه سال های سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستاده ام و همچنان به نرده های ايستگاه رفته تكيه داده ام!

گر کريستوفر کلمب ازدواج کرده بود،ممکن بود هيچ گاه قاره امريکا را کشف نکند چون به جاي برنامه ريزي و تمرکز در مورد يک چنين سفر ماجراجويانه اي بايد وقتش را به جواب دادن به همسرش در مورد سوالات زير مي گذراند: - کجا داري مي ري؟ - با کي داري مي ري؟ - واسه چي مي ري؟ - چه طوري مي ري؟ - کشف؟ - براي کشف چي مي ري؟ - چرا فقط تو مي ري؟ . . - تا تو برگردي من چي کار کنم؟! - مي تونم منم باهات بيام؟ - راستشو بگو توي کشتي زن هم دارين؟ - بده ليستو ببينم! - حالا کِي برمي گردي؟ - واسم چي مياري؟ . . - تو عمداً اين برنامه رو بدون من ريختي، اين طور نيست؟ - جواب منو بده! - منظورت از اين نقشه چيه؟ - نکنه مي خواي با کسي در بري؟ - چه طور ازت خبر داشته باشم؟ - چه مي دونم تا اونجا چه غلطي مي کني؟ - راستي گفتي توي کشتي زن هم دارين؟! . . - من اصلا نمي فهمم اين کشف درباره چيه؟ - مگه غير از تو آدم پيدا نمي شه؟ - تو هميشه اين جوري رفتار مي کني! - خودتو واسه خود شيريني مي اندازي جلو! - من هنوز نمي فهمم؟ مگه چيز ديگه ايي هم براي کشف کردن مونده؟ - چرا قلب شکسته ي منو کشف نمي کني؟ . . - اصلا من مي خوام باهات بيام! - فقط بايد يه ماه صبر کني تا مامانم اينا از مسافرت بيان! - واسه چي؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بيان! - آخه مامانم اينا تا حالا جايي رو کشف نکردن! . - راستي گفتي تو کشتي ،زن هم دارين؟

آقایان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذكور جامعه ...

آیا تا كنون با خود اندیشیده اید كه به چه دلیل خدمت مقدس سربازی اجباریست ؟

چرا از قدیم و ندیم گفته اند كه تا خدمت نروی مرد نمی شوی ؟!

چرا اكثر مردان موفق ، عامل اصلی این موفقیتشان را ۲ سال خدمت سربازی می دانند ؟!

چرا ۹/۹۹درصد خانواده های دختر دار حاضر نیستند به پسری كه هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!

و چرا اكثر پسرهایی كه قبل از سربازی رفتن زن می گیرند در آینده با مشكلاتی مواجه می شوند؟!

هدف از طرح این سوالات ، آماده كردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پی بردن به عمق فاجعه میباشد !

پاسخ تمام سوالات فوق در یك جمله خلاصه می شود و آن این است كه ( خدمت سربازی یك دوران آموزشی و تمرینی است جهت آشنایی هر چه بیشتر و بهتر آقایان مجرد با زندگی زناشویی ! )بله ، درست شنیدید . شباهت های انكار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است كه از دیرباز ، در اكثر كشور های دنیا خدمت سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذكور جامعه ، قبل از افتادن به دام ازدواج ( ببخشید ! منظورم قبل از متاهل شدن بود ) برای ۲ سال طعم زندگی مشترك را بچشند تا در ۱۰۰ سال آینده ، زیاد احساس رنج و عذاب نكنند !


و اما شباهتهای میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی برای آقایان :

۱- چه در خدمت سربازی و چه در زندگی زناشویی ، چه بخواهی و چه نخواهی كچل خواهی شد و یا بعبارت بهتر ، كچلت خواهند كرد ! البته این كچلی در خدمت سربازی توسط ماشین اصلاح و در زندگی مشترك توسط عواملی چون : استرس شدید ، سوء تغذیه ، كندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهیتابه روغن داغ روی سر و ... صورت می گیرد ! نا گفته نماند كه این كچلی در آقایان به نسبت نوع مو ، جنس ریشه مو ، عوامل ارثی و ... متفاوت است ولی به هر حال به قول معروف : دیر و زود داره ولی بالاخره هممون كل پا می شیم !


۲- شباهت بعدی در زمینه داشتن فرمانده و بعبارتی ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان


۵- از دیگر شباهتها می توان به این نكته اشاره كرد كه اكثر سربازی رفته ها و اكثر مردان متاهل متفق

القول هستند كه در این ایام ، هر روز به اندازه یكسال برای آنها می گذرد و ثانیه ها حكم ساعت را پیدامی كنند كه به احتمال زیاد دلیل آن ، مواردی مشابه موارد فوق می باشد !


۶- و در نهایت اینكه چند ماه پس از آنكه كارت پایان خدمت یا قباله ازدواج را دریافت كردید ، صدای خواندن این شعر معروف در گوشتان خواهد پیچید كه : ( گول خوردی آی گول خوردی ! )زیرا آن موقع است كه تازه دوزاریتان جا می افتد كه با این كارت و قباله نه كاری به آدم می دهند و نه وام ازدواج و نه خیلی از چیزهای دیگر كه شما را به بهانه آنها در این راه وارد كرده بودند ، پس متوجه خواهید شد كه تنها مورد استفاده ای كه برای شما خواهند داشت این است كه می توانید از آنها برای امانت دادن به كلوپ جهت كرایه فیلم استفاده نمایید !!!

و یا منزل مسكونی مشترك ( خانه بخت ) ، هر مردی یك فرمانبردار بی چون و چرا محسوب می شود كه اگر طالب جان و سلامتی جسمی و روحیش می باشد ، باید تمام فرامین فرمانده و یا همسر خودرا بر روی تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطی از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخی جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازی ) و افتادن توی سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توی چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بیرون ، گشنگی و تشنگی كشیدن و ... ( در زندگی زناشویی ) نخواهد داشت !

۳- شباهت سوم در این نكته اقتصادی خلاصه می شود كه چه سرباز و چه مرد متاهل ، میزان پولی كه در آخر برج به دست او خواهد رسید ، فقط به میزانیست كه كفاف بر طرف كردن نیازهای اساسی او را بدهد و چیزی جهت پس انداز كردن و یا خرج كردن در زمینه هایی غیر از نیازهای اساسی نخواهد ماند و در این میان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم كه جان بكنند و عرق بریزند ، فرقی به حال فرمانده یا همسرش نخواهد كرد و باطبع تاثیری در جهت افزایش مستمری آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا یكی باید كار كنه تا اون یكی حال كنه !

۴- از دیگر شباهتهای موجود میان این دو قشر آسیب پذیر جامعه ، شباهت در آرزو كردن است ! بدین معنا كه هر پسری پس از ورود به پادگان و خانه بخت است كه قدر زندگی در خانه پدری را می فهمد از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو می كند كه ای كاش هنوز هم در كنار پدر و مادرش بسر می برد و ایضا خودش را نیز لعنت خواهد كرد كه چرا قدر آن روزهای شیرین را ندانسته است ! چرا كه در پادگان و خانه مشترك دیگر كسی غذای مفت به او نمی دهد ، لباسهایش را نمی شوید و اتو نمی زند ، كسی نازش را نمی كشد و ... و فقط خود اوست كه مسئول انجام تمام كارهای شخصی اش و نیز كارهای چند نفر دیگر می باشد !

پیرزن و خدا


یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.



این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!…

عشق و جنون

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد....
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی برای یک فرد نرمال مشکل است 263 روز باقی میماند

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود بنابراین 141 روز باقی میماند

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود پس 126 روز باقی میماند

5) طبیعتا 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود پس 96 روز باقی میماند

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است.

چرا که انسان موجودی اجتماعیست این خود 15 روز است.پس 81 روز باقی میماند

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند پس 46 روز باقی میماند

8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند پس 16 روز باقی میماند

9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید پس 6روز باقی میماند

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود پس 3 روز باقی میماند

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرد پس 1 روز باقی میماند

12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟

گفتم عاشق نشویم

گفتی نترس خدا با ماست !

راست می گفتی

خدا هنوز هم با ماست

ولی ما با هم نیستیم...