سر فرازی ملتی بزرگ
باید راهی جست
در تاریکی شبهای عصیان زده
سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای
رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای
دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست
در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی
توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در
تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از
اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها
را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم
به امید سرفرازی ملتی بزرگ
نادر شاه افشار
دیوانگی در یک قدمی ام گام بر می دارد و من از ترس حضورش پشت سرم را نگاه نمی کنم