قبر زیبایم
در شگفتم از این جماعت سیاه پوش.که چه
گریان جنازه مرا به سمت قبر زیبایم می برند. این دوستان دلسوز در زمان
حیاتم.بارها این قبر را برایم ارزو کرده بودند. و وقتی که در پس دیوار
تنهاییم نشسته بودم به بهانه نجابت .مرا از بوسه هایشان محروم کردند.
ممنونم از فاتحه های پر احساستان که مرتب نثار روح نداشته ام می کنید. و
از خدای مجهول برایم طلب امرزش گناهانم را می کنید. گناهانی که در زمان
حیاتم.تنها کار هایی بودند که از انجامشان.احساس خدایی می کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۵:۳۷ ق.ظ توسط بارمان باستان
|
دیوانگی در یک قدمی ام گام بر می دارد و من از ترس حضورش پشت سرم را نگاه نمی کنم