مادر!!!!!!!!!!!!!
من محتاجم
مادر
چه بی رحمانه فراموش کرده بودم نوای عاشقانه لالایی ات را که به لطافت مه بر مرداب بر قلب کوچکم می نشست و آرامش رویایی شیرین را بر چشمانم هدیه می کرد. زمانی که حتی وجودم را ناآگاه بودم و که بودنم مجهول.
زمان ناتوانیم را که با آهنگی موزون اکسیر وجودت چون شهدی بر من می چشاندی و با لبخندی زیبا نقاب عشق بر صورت خسته ات می کشیدی.
و چه بی انصاف از یاد برده بودم نگرانی چشمان منتظرت را آن هنگامی که گویی ریشه های پروار هستی برداشته و رفته بودم.
و چه بی احساس نمی فهمیدم ارزش آن مروارید اشکی که در نگاه به قد کشیدنم گونه های لاغرت را نوازش می کرد
و چه احمقانه باور می کردم توانایی و استعدادم را در پیروزی بر مشکلات کمرشکن زندگی قافل که کوهی از عشق در پشت این باور احمقانه سر بر سجده نیایش گذاشته
و اکنون
چه مغرورانه می نگرم نگاه پر التماس و محتاجت را بر نوازش و احترامی از دستان نیرومندم
اکنون که قدم هایت را یارای کشیدن جسم رنجورت نیست و دستان لرزان و ناتوانت را توان آغوش گرمی دوباره
نه مادر
سنگینی نگاه محتاجت وجودم را به آتش می کشد و التماس چشمانت غرور و غیرتم را
مادر این منم که همیشه محتاجم
محتاج احسان همان لبهای دعاگوی زیبایت
محتاج نگاه مهربان و عاشقانه
و محتاج عشق مادرانه ی بی همتا بی منت
و مادر من برایت همیشه همان طفلی خواهم بود ناتوان
در مقابل تمام توانایی هایت
و من همیشه محتاجم
دیوانگی در یک قدمی ام گام بر می دارد و من از ترس حضورش پشت سرم را نگاه نمی کنم